« به نام دوست »
پرواز من به بال و پر توست ، زینهار
مَشکن مرا که می شکنی بال خویش را
« صائب تبریزی »

افسانه عجیبی وجود دارد که در آن دختر جوانی در چمنزاری قدم می زند و پروانه ای را روی خاری گرفتار می بیند . او با دقت زیاد پروانه را رها می سازد و پروانه پرواز می کند . سپس باز می گردد و تبدیل به یک پری زیبا می شود و به دخترک می گوید :« به خاطر مهربانیت هر آرزویی که داشته باشی برآورده خواهم کرد.» دخترک لحظاتی فکر می کند و می گوید :« من می خواهم شاد باشم.» پری سرش را جلو می آورد و در گوش او چیزی می گوید و بعد ناپدید می شود .
موقعی که دختر بزرگ می شود ، در آن سرزمین کسی شادتر از او وجود ندارد. هر گاه کسی از او درباره راز شادی اش سؤال می کند لبخند می زند و می گوید :« من تنها به حرف یک پری خوب و مهربان گوش دادم.»
موقعی که پیر شد همسایه ها می ترسیدند او بمیرد و با مرگش آن راز شگفت آور نیز در پرده بماند . آنها به او التماس کردند :« تو را به خدا به ما بگو پری به تو چه گفت ؟» پیرزن دوست داشتنی فقط لبخند زد و گفت :« او به من گفت اصلا مهم نیست که آدمها که باشند و چقدر سعادتمند به نظر برسند ، آنها هر که باشند به من نیاز دارند! »
هر یک از ما فرشته هایی هستیم که تنها بک بال داریم .
فقط هنگامی قادر به پروازیم ،
که به یگدیگر بپیوندیم .
« لوچیانودو کرنسترو »


