‹ اي خدا ›
اي خدا درد مرا دادرسي نيست كه نيست بغض خشكيده ي من را تركي نيست كه نيست
مُردم از جور زمان ، درد و فغان ، راز نهان اين همه درد مرا يا مددي نيست كه نيست
چه كنم گر نكنم دست به سوي تو دراز ؟ كه تويي مرهم دردم دگري نيست كه نيست
‹ محیا ›
‹ اي خدا ›
اي خدا درد مرا دادرسي نيست كه نيست بغض خشكيده ي من را تركي نيست كه نيست
مُردم از جور زمان ، درد و فغان ، راز نهان اين همه درد مرا يا مددي نيست كه نيست
چه كنم گر نكنم دست به سوي تو دراز ؟ كه تويي مرهم دردم دگري نيست كه نيست
‹ محیا ›