‹ وصل و هجران ›
اي خدا اين وصل را هجران مكن سرخوشان عشق را نالان مكن
باغ جان را تازه و سرسبزدار قصد اين بستان و اين مستان مكن
چون خزان بر شاخ و برگ گل مزن خلق را مسكين و سرگردان مكن
بر درختي كآشيان مرغ توست شاخ مشكن ، مرغ را پران مكن
جمع شمع خويش را بر هم مزن قصد اين پروانه ي حيران مكن
كعبه ي اقبال ما اين درگه است كعبه ي اميد ما ، ويران مكن
نيست در عالم ز هجران تلخ تر هرچه خواهي كن ، وليكن آن مكن
‹ مولانا جلال الدين بلخي ›


