‹ نگاه تو ›
نگاهت سرد و خاموش است اما ،
چنانم گرم مي سازد ... !
كه گر در آتش اندازي مرا هر دم ،
هزاران شور و شيدايي من از آتش برانگيزم !
نگاهت سرد بود اما ،
سؤالي از تو دارم من !
از آن روزي كه مستانه نگاهي در دو چشم بي فروغ آسمان كردي ،
چرا مي سوزد از گرما ، فروزان شعله خورشيد ؟
چرا روشن شده از نور ، نگاه بي فروغ او ؟
چرا هر روز از شادي ز مشرق تا به مغرب را به شوق و شور مي آيد ؟
چرا مستانه مي خندد گل از لبخند شيرينت ؟
كدامين گل به تو خنديد ؟
كه چون دشتي پر از لاله ز مهر يار مي خندي ؟
اگر گويم دلتنگم ... ،
اگر گويم كه بي تابم ... ،
بُود آيا فقط يك بار ، براي خاطر من هم ،
بروي چهره ات لبخندي از شادي بيندازي ؟!
‹ محيا ›


