تبليغاتX
نا شکیبا

« شور عشق »

تو را سریست که با ما فرو نمی آید

مرا دلی که صبوری از او نمی آید

کدام دیده به روی تو باز شد همه عمر

که آب دیده به رویش فرو نمی آید ؟

جز اینقدر نتوان گفت بر جمال تو عیب

که مهربانی از آن طبع و خو نمی آید

چه عاشق است که فریاد دردناکش نیست ؟

چه مجلس است کز او های و هو نمی آید ؟

به شیر بود مگر شور عشق سعدی را

که پیر گشت و تغیر در او نمی آید

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 0:6 توسط محیا |


... همچو شمع ...

در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع      شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع

روز و شب خوابم نمی آید به چشم غم پرست      بس که در بیماری هجر تو گریانم چو شمع

رشته صبرم به مقراض غمت ببریده شد      همچنان در آتش مهر تو سوزانم چو شمع

در میان آب و آتش همچنان سرگرم توست     این دل زار و نزار اشک بارانم چو شمع

در شب هجران مرا پروانه وصلی فرست      ورنه از دردت جهانی را بسوزانم چو شمع

بی جمال عالم آرای تو روزم چون شبست      با کمال عشق تو در عین نقصانم چو شمع

کوه صبرم نرم شد چون موم در دست غمت      تا در آب و آتش عشقت گدازانم چو شمع

همچو صبحم یک نفس باقیست با دیدار تو      چهره بنما دلبرا تا جان برافشانم چو شمع

آتش مهر تو را حافظ عجب در سر گرفت

آتش دل کی به آب دیده بنشانم چو شمع ؟! 

 

 

+ نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387ساعت 15:15 توسط محیا |