جوانمرد چون درياست و بخيل چون جوي
‹ دُر › از دريا جوي نه از جوي
داستاني درباره يك پسر و يك درخت آمده است كه عشق بدون قيد و شرط را به بهترين شكل ممكن نشان مي دهد درخت خيلي خوشحال است كه آن پسر نزد اوست .
پسر غمگين است و مي گويد :‹ من پول لازم دارم ›
درخت مي گويد : ‹ من پول ندارم ولي سيب دارم . اگر مي خواهي مي تواني تمام سيب هاي مرا چيده و به بازار ببري و بفروشي تا پول بدست آوري ›
آن وقت پر تمام سيب هاي درخت را چيد و براي فروش برد. هنگامي كه پسر بزرگ شد تمام پول هايش را خرج مي كند ، برميگردد و مي گويد : ‹ من مي خواهم خانه بسازم و پول كافي ندارم كه چوب تهيه كنم. ›
درخت مي گويد : ‹ شا خه هاي مرا قطع كن . آنها را ببر و خانه اي بساز.›
و آن پسر تمام شاخه هاي درخت را قطع كرد . آن وقت درخت شاد و خوشحال بود . پسر بعد از چند سال بدبخت تر ار هميشه برميگردد و مي گويد : ‹ مي داني من از همسر و خانه ام خسته شده ام ، مي خواهم از آن ها دور شوم ، اما وسيله اي براي مسافرت ندارم . ›
درخت مي گويد ' ‹ مرا از ريشه قطع كن و ميان مرا خالي كن و روي آب بينداز و برو.›
پسر آن درخت را از ريشه قطع مي كند و به مسافرت مي رود و درخت هنوز شاد شاد بود .
نتيجه :
درختان ميوه ي خود را نمي خورند
ابرها آب خود را نمي بلعند
رودها آب خود را نمي خورند
چيزي كه بزرگان دارند هميشه به نفع ديگران است .



