تبليغاتX
نا شکیبا


دختر زمستانم ...


دل سردم از زمانه ، آرام ِ بي قرارم ...

از آسمان بپرسيد درد دل نهانم !

گَه سرد و مه گرفته ، خاموش ودل گرفته ، پنهان ز دیدگانم ...

گَه بارش تگرگم ، پرشور و پر فغانم !

دردم به جان رسيده ، با اشک هاي ديده ،

من مرهم سپيدي بر درد بی امانم ...


با اين همه ! غرورم ... سردم ولي جنونم !

با لشکر سپيدم ، خواهان مرگ آهم ...

گرچه دلم شکسته يا سرد و مه گرفته است ،

اما به هرچه سختي ست ، طوفان استوارم !


با اشک ديده ، آتش مستور کرده جانم ...

دانم که آتش دل ، خواهد نمود آبم ...

جاري شوم ز کوهي اندر ميان اين خاک

شايد که رهگزاري دستي بَرَد به آبم ...

سرکش چو کوهسارم  !

عاشق چو دشت لاله !

همچون چکاوک و سرو اندر پي بهارم ...


تا نيست درد هجران کو لذت وصالي ؟

من هجر و درد عشق ِ قبل از وصال يارم !

آري در انتظارم ...

آري در انتظارم ...

من ناشکيب و خسته از اين همه صبوري

اما به قول حافظ دست از طلب ندارم ...


« ناشکيبا »



 یک سال دیگه هم گذشت ... 

خدای بزرگ تنهام نذار ...

کمکم کن تا بتونم خوب باشم ... کمکم کن تا با تو باشم ... نا شکیبا باشم ...

فقط کمکم کن ... 



+ نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 15:57 توسط محیا |


 

حتی اگر نباشی ...

می خواهمت چنان که شب خسته خواب را

می جویمت چنان که لب تشنه آب را

محو تو ام چنان که ستاره به چشم صبح

یا شبنم سپیده دمان آفتاب را

بی تابم آنچنان که درختان برای باد

یا کودکان خفته به گهواره ، تاب را

بایسته ای چنان که تپیدن برای دل

یا آنچنان که یال پریدن عقاب را

حتی اگر نباشی ، می آفرینمت

چونان که التهاب بیابان ، سراب را

ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی

با چون تو پرسشی ، چه نیازی جواب را ؟


                                                            « قیصر امین پور »


+ نوشته شده در سه شنبه سوم دی 1387ساعت 19:42 توسط محیا |