‹ اي خدا ›
اي خدا درد مرا دادرسي نيست كه نيست بغض خشكيده ي من را تركي نيست كه نيست
مُردم از جور زمان ، درد و فغان ، راز نهان اين همه درد مرا يا مددي نيست كه نيست
چه كنم گر نكنم دست به سوي تو دراز ؟ كه تويي مرهم دردم دگري نيست كه نيست
‹ محیا ›
قاصدك
قاصدك! هان ، چه خبر آوردي ؟
از كجا ، وز كه خبر آوردي ؟
خوش خبر باشي ، امّا ، امّا
گرد بام و درِ من
بي ثمر مي گردي ،
انتظار خبري نيست مرا
نه ز ياري نه ز ديّار و دياري ، باري ،
برو آنجا كه بُود چشمي و گوشي با كس ،
برو آنجا كه تو را منتظرند ،
قاصدك!
در دل من همه كورند و كرند .

دست بردار از اين در وطنِ خويش غريب .
قاصدِ تجربه هاي همه تلخ ،
با دلم مي گويد
كه دروغي تو ، دروغ
كه فريبي تو ، فريب .
قاصدك! هان ، ولي ... آخر ... اي واي !
راستي آيا رفتي با باد ؟
با توام ، آي ! كجا رفتي ؟ آي ... !
راستي آيا جايي خبري هست هنوز ؟
مانده خاكسترِ گرمي ، جايي ؟
در اُجاقي ، طمع شعله نمي بندم ، خُردك شرري هست هنوز .
قاصدك!
ابرهاي همه عالم شب و روز
در دلم مي گريند .
‹ مهدي اخوان ثالث ›
سلام دوستان ... اینم مناظره ی خسرو با فرهاد قسمت دوم امیدوارم خوشتون بیاد.
« مناظره خسرو با فرهاد »

بگفتا گر به سر یابیش خشنود ؟
بگفت از گردن این وام افکنم زود
بگفتا دوستیش از طبع بگذار
بگفت از دوستان ناید چنین کار
بگفتا رو صبوری کن در این درد
بگفت از جان صبوری چون توان کرد ؟
بگفت از صبر کردن کس خجل نیست
بکفت این ٬ دل تواند کرد ٬ دل نیست
بگفت از عشق کارت سخت زار است
بگفت از عاشقی خوشتر چه کار است ؟
بگفتا جان مده بس دل که با اوست
بگفتا دشمن اند این هر دو بی دوست
چو عاجز گشت خسرو در جوابش
نیامد بیش پرسیدن صوابش
به یاران گفت کز خاکی و آبی
ندیدم من به این حاضر جوابی
« نظامی گنجوی »
سلام دوستان.....
می خوام براتون مناظره ی خسرو و فرهاد رو که در مورد شیرین بحث می کردن ٬ بنویسم...
امیدوارم که خوشتون بیاد... چون این شعر یک کمی طولانی بود دو قسمتش کردم . این قسمت اولش.
« مناظره ی خسرو با فرهاد »
نخستین بار گفتش از کجایی؟ بگفت از دار ملک آشنایی
بگفت آنجا به صنعت در چه کوشند؟
بگفت اندُه خرند و جان فروشند
بگفتا جان فروشی در ادب نیست بگفت از عشق بازان این عجب نیست
بگفت از دل شدی عاشق بدین سان؟
بگفت از دل تو می گویی ٬ من از جان
بگفتا عشق شیرین بر تو چون است؟ بگفت از جان شیرینم فزون است
بگفتا بر شبش بینی چو مهتاب؟
بگفت آری ٬ چو خواب آید ٬ کجا خواب؟
بگفتا دل ز مهرش کی کنی پاک؟ بگفت آن گه که باشم خفته در خاک
بگفتا گر خرامی در سرایش؟
بگفت اندازم این سر زیر پایش
بگفتا گر کند چشم تو را ریش؟ بگفت این چشم دیگر دارمش پیشبگفتا گر کسیش آرد فرا چنگ؟
بگفت آهن خورَد ور خود بُود سنگ
بگفتا گر نیابی سوی او راه؟ بگفت از دور شاید دید در ماهبگفتا دوری از مه نیست درخور
بگفت آشفته از مه دور بهتر
بگفتا گر بخواهد هر چه داری؟ بگفت این از خدا خواهم به زاری
( ... پایان قسمت اول ... )
قایقی خواهم ساخت ٬
خواهم انداخت به آب.
دور خواهم شد از این خاک غریب
که در آن هیچکسی نیست که در بیشه ی عشق
قهرمانان را بیدار کند.
قایق از نور تهی
و دل از آرزوی مروارید ٬
همچنان خواهم راند.
نه به آبی ها دل خواهم بست
نه به دریاپریانی که سر از آب بدر می آرند
و در آن تابش تنهایی ماهیگیران
می فشانند فسون از سر گیسوهاشان.

همچنان خواهم راند.
همچنان خواهم خواند:
« دور باید شد دور.
مرد آن شهر اساطیر نداشت.
زن آن شهر به سرشاری یک خوشه ی انگور نبود.
هیچ آیینه ی تالاری ٬ سرخوشی ها را تکرار نکرد.
چاله آبی حتی ٬ مشعلی را ننمود.
دور باید شد دور.
شب سرودش را خواند ٬
نوبت پنجره هاست. »
همچنان خواهم خواند.
همچنان خواهم راند.
پشت دریاها شهری است
که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است.
بام ها جای کبوتر هایی است که به فواره ی هوش بشری می نگرند.
دست هر کودک ده ساله ی شهر ٬ شاخه ی معرفتی است.
مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند
که به یک شعله ٬ به یک خواب لطیف.
خاک موسیقی احساس تر می شنود
و صدای پر مرغان اساطیر می آید در باد.
پشت دریاها شهری است
که در آن وسعت خورشید به اندازه ی چشمان سحرخیزان است.
شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند.
پشت دریاها شهری است !
قایقی باید ساخت.
« سهراب سپهری »
من غلام قمرم
من غلام فمرم ٬ غیر قمر هیچ مگو پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو
سخن رنج مگو ٬ جز سخن گنج مگو ور از این بی خبری رنج مبر ٬ هیچ مگو
دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت: « آمدم ٬ نعره مزن ٬ جامه مدر ٬ هیچ مگو.»
گفتم:« ای عشق! من از چیز دگر می ترسم.»
گفت : « آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو.»
من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت سر بجنبان که بلی ٬ جز که به سر هیچ مگو
قمری ٬ جان صفتی در ره دل پیدا شد در ره دل چه لطیف است سفر ٬ هیچ مگو
گفتم:« ای دل چه مه ست این؟» دل اشارت می کرد
که « نه اندازه ی توست این ٬ بگذر ٬ هیچ مگو . »
گفتم:« این روی فرشته ست عجب یا بشر است؟»
گفت:« این غیر فرشته ست و بشر ٬ هیچ مگو . »
گفتم:« این چیست؟ بگو زیر و زبر خواهم شد.» گفت:« می باش چنین زیر و زبر ٬ هیچ مگو
ای نشسته تو درین خانه ی پر نقش و خیال خیز از این خانه برو ٬ رخت ببر ٬ هیچ مگو.»
گفتم:« ای دل پدری کن ٬ نه که این وصف خداست؟»
گفت:« این هست ٬ ولی جان پدر ٬ هیچ مگو . »
« مولوی »
صورتگر
صورتگر نقاشم هر لحظه بتی سازم
وانگه همه بت ها را در پبش تو اندازم
صد نقش بر انگیزم با روح در آمیزم
چون نقش تو را بینم در آتشش اندازم
تو ساقی خماری یا دشمن هشیاری
یا آنکه کنی ویران٬ هر خانه که می سازم
جان ریخته شد بر تو٬ آمیخته شد با تو
چون بوی تو دارد جان٬ جان را هله بنوازم
هر خون که ز من روید ٬ با خاک تو می گوید
با مهر تو همرنگم ٬ با عشق تو انبازم
در خانه ی آب و گل بی توست خراب این دل
یا خانه درآ جانا یا خانه بپردازم
« مولوی »
«کوچه»
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم ٬
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم ٬
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم ٬
شدم آن عاشق دیوانه که بودم .
در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید .
باغ صد خاطره خندید ٬
عطر صد خاطره پیچید :
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم .
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم .
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم .
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت.
آسمان صاف و شب آرام .
بخت خندان و زمان رام .
خوشه ی ماه فرو ریخته در آب ٬
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب .
شب و صحرا و گل و سنگ ٬
همه دل داده به آواز شباهنگ .
یادم اید تو به من گفتی : از عشق حذر کن !
لحظه ای چند بر این آب نظر کن !
آب ٬ آئینه ی عشق گذران است ٬
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است !
باش فردا که دلت با دگران است !
تا فراموش کنی ٬ چندی از این شهر سفر کن !
با تو گفتم : حذر از عشق ؟ ندانم
سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی ! من نه رمیدم نه گسستم .
باز گفتم که : تو صیادی و من آهوی دشتم !
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم !
حذر از عشق ٬ ندانم .
سفر از پیش تو هرگز نتوانم ٬ نتوانم !
اشکی از شاخه فرو ریخت !
مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت !
اشک در چشم تو لرزید !
ماه بر عشق تو خندید !
یادم آمد که دگر از تو جوابی نشنیدم .
پای در دامن اندوه کشیدم .
نگسستم ٬ نرمیدم ...
رفت در ظلمت غم آن شب و شب های دگر هم !
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم !
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم ... !
بی تو اما ٬ به چه حالی من از آن کوچه گذشتم ...
فریدون مشیری
وان سهي سرو خرامان به چمن باز رسان
دل آزرده ما را به نسيمي بنواز
يعني آن جان ز تن رفته به تن باز رسان
ماه و خورشيد به منزل چو به امر تو رسند
يار مهروي مرا نيز به من باز رسان
سخن اين است كه ما بي تو نخواهيم حيات
بشنو اي پيك خبر گير و سخن باز رسان
ديده ها در طلب لعل بماني خون شد
يا رب آن كوكب رخشان به يمن باز رسان
برو اي طاير ميمون همايون آثار
پيش عقنا سخن از زاغ و زغن باز رسان
آنكه بودي وطنش ديده حافظ يا رب
به مرادش ز غريبي به وطن باز رسان


